يحيى دولت آبادى

181

حيات يحيى ( فارسى )

احتشام السلطنه هم كه كدورت قديم دارد و با او يكرنگ نميشود قوت مجلس هم كه با آذربايجانيها است بهر وسيله هست با وجود كمال دورى سليقه او با سليقه تقىزاده و رفقايش ناچار به طرف آنها دست دراز نموده بتوسط ملك المتكلين خود را در جرگه آنها داخل مينمايد معلوم است اتحاد آقا سيد عبد اللّه با تقىزاده و رفقاى او قهرا احتشام السلطنه را از آنها منفصل مىكند ملك هم كه سالها با احتشام السلطنه رفاقت داشته و ما سه نفر باهم عوالمى داشته‌ايم نظر به اين پيش‌آمد از احتشام السلطنه بريده در مجالس و محافل و بلكه در معابر از او بدگوئى مينمايد و احتشام السلطنه بهر وسيله‌ئى خواسته او را جلب كند صورت نگرفته است بعضى از تجار مجلس هم مانند حاج محمد اسمعيل تبريزى و سيد مرتضوى از كاركنان شاه شده دسته‌ئى در مجلس تشكيل ميدهند طرفدار مخالفت با نفوذ تندروان و روحانيان ولى چون نفوذ كلمه وكلاى آذربايجان در مجلس است و هواخواهان آنها هم در خارج بسيارند و روى دل عموم مشروطه‌خواهان به آنها است و آقا سيد عبد اللّه هم با آنها اتحاد كرده قوت تندروان بر زيادت و كدورت احتشام السلطنه با آن هيئت علنى ميگردد اوايل اين كشمكش احتشام السلطنه را ديدم از تقىزاده بدگوئى مىكند تعجب كرده گفتم چرا اين‌طور ميگوئيد من او را به اين صفت كه گفتيد نميشناسم و بيدليل اينحرف را از شما قبول نميكنم احتشام السلطنه توقع دارد با هركس او دوست است منهم دوست باشم بيدليل و تا با او دشمن شد منهم دشمن شوم بىدليل منهم براى اين رويه حاضر نميباشم اين بود كه هرچه در اينموضوع گفت رد كردم و دانست در اين معارضه با او همراه نخواهم بود ناچار سكوت كرد ولى معلوم بود كه باطنا دلتنگ شد خاصه كه دانسته است ملك المتكلمين هم با آنها اتحاد دارد و از وى جدا نخواهد شد در ظرف چند روز در هر ملاقات احتشام السلطنه ميخواست خيانتكارى تقىزاده و رفقايش را به من گوشزد نمايد و من اعتنا نميكردم و دليل ميخواستم او هم دليلى نداشت بگويد ناچار ميگفت حرف همين است كه زدم اين حرف مرا گوشه دستمال خود ببند تا برسى و بدانى من راست گفته‌ام خلاصه مادهء اين كدورت روزبروز غلظت پيدا مىكند شاه هم